• تاریخ : ۲۷ام آذر ۱۳۹۶
  • موضوع : ایرانی

روایتی از دوستی با یک شهید در گفت‌وگو با جانباز رضا دادپور

دوستی‌های زمان جنگ حال و هوای عجیبی داشتند. جوان‌هایی که با هم عهد می‌بستند تا لحظه شهادت در کنار هم باشند و اگر یک نفرشان شهید انجام گرفت، حتماً دیگری را شفاعت کند.

عقیق: دوستی‌های زمان جنگ حال و هوای عجیبی داشتند. جوان‌هایی که با هم عهد می‌بستند تا لحظه شهادت در کنار هم باشند و اگر یک نفرشان شهید انجام گرفت، حتماً دیگری را شفاعت کند. حالا بازماندگان و یادگاران آن دوران خاطرات بسیاری دارند که در ذهن‌شان سنگینی می‌کند. خاطراتی که باید گوش شنوایی میباشد تا داشته‌های ارزشمندش را بشنود و به حافظه تاریخ بسپارد. این بار قرار گفت‌وگوی‌مان در خصوص شهید محمد مصطفی‌پور در گلزار شهدای گمنام امامزاده قاسم بابل ترتیب داده انجام گرفت. آنجا کنار مزار شهیدان می‌نشینم و منتظر آمدن رضا دادپور جانباز و مداح نام‌آشنای بابل می‌شوم تا گذری از زندگی دوست، هم‌مسجدی و همرزمش را برای‌مان روایت کند. دادپور که از راه می‌رسد، گرد گذر زمان در چهره‌اش نمایان هست اما خاطراتش هنوز جوان هستند و دوستی‌اش با شهید محمد مصطفی‌پور را این طور برای‌مان روایت می‌کند.

 دستکاری شناسنامه
محمد متولد ۷ تیر ۱۳۴۹ و بچه محله گلشن بابل بود. در مسجد کاظم‌بیک با هم دوست شده بودیم و افزایش جلسات مذهبی با هم بودیم. محمد در پایگاه بسیج فعال بود و شوق شهادت داشت. یعنی خیلی از جوان‌ها و نوجوان‌ها در آن ایام چنین احساسی داشتند. روزهای جنگ وقتی در کوچه پس‌کوچه‌های منطقه قدم می‌زدیم و می‌دیدیم لشکر صاحب زمان به صف شدند تا راهی جبهه شوند، شوق پرواز در وجودمان زنده می‌انجام گرفت. آرزو داشتیم از خیل عظیم رزمندگان جا نمانیم. محمد چون کم‌سن بود برای جبهه ثبت نامش نمی‌کردند. تعداد مرحله برای ثبت نام به حوزه خودش مراجعه کـــرد اما اجازه نمی‌دادند برود. یک روز دیدم خیلی خوشحال هست. گفت بالاخره ثبت نام کردم. به من نشان داد چطور فتوکپی شناسنامه‌اش را دستکاری کرده تا بتواند مجوز اعزام بگیرد. محمد توانست با دستکاری شناسنامه برگه اعزام پر کند، اما چون قدش کوتاه بود به پادگان آموزشی راهش ندادند. دو مرحله ایشان را برگرداندند. شیطنت‌مان گل کـــرد و با بچه‌ها جمع می‌شدیم و اذیتش می‌کردیم. گفتیم این قدر نرو، برت می‌گردانند اما او دست‌بردار نبود. مرحله سوم محمد رفت و دیگر برش نگرداندند. پیشش رفتم و گفتم محمد چطور راهت دادند؟ گفت پوتین کوچک پوشیدم پایم را روی پاشنه پوتین نگه داشتم و قدم بلندتر انجام گرفت. این‌طور با اعزامم موافقت کردند. شهید مصطفی‌پور برای نخستین بار به ناحیه چنگوله استان ایلام اعزام انجام گرفت.
دوستی صمیمی ما زمانی رقم خورد که محمد به بابل برگشت. آن دوران روز و شب مدام با هم بودیم. دیگر دوستی‌مان به جلسات خلاصه نمی‌انجام گرفت. ۵ آبان سال ۶۴ به اتفاق هم به جبهه اعزام شدیم.
 ساکن مزار شهیدان
محمد از بچه‌های بسیج فعال بود. خانواده‌ای مذهبی و انقلابی هم داشت اما این‌طور نبود بگوییم کسی که رزمنده می‌انجام گرفت حتماً در خانواده‌اش رزمنده‌ای وجود داشت و مشوق او می‌انجام گرفت. سال‌های جنگ وقتی مدرسه می‌رفتیم، می‌دیدیم روی نیمکت کنار دست‌مان به جای دوستمان، گل گذاشتند و شهید آوردند. یا در خیابان صف اعزام به جبهه و مجالس شهیدان را می‌دیدیم و همه اینها حسی درون‌مان ایجاد می‌کـــرد که مشوق ما برای حضور در جبهه می‌انجام گرفت. من و شهید مصطفی‌پور و خیلی از همدوره‌ای‌های‌مان با دیدن تصویر ها شهیدان احساس می‌کردیم نباید اسلحه آنها روی زمین بماند. نباید بگذاریم امام تنها بماند و باید جای خالی شهیدان را پر کنیم. من موقع شهادت محمد کنارش نبودم. شب عملیات از او جدا شدم. چیزی که باعث پرواز رزمندگان می‌انجام گرفت تنها مربوط به شب نخست عملیات نبود! بلکه آنها زمینه‌های پروازشان را در پادگان‌های پشت خط یا در شهرمان و در جلسات رقم می‌زدند. یاد ندارم شبی در بابل باشیم و تا نیمه شب در مزار شهیدان نباشیم. اگر هوا بارانی نبود شب‌ها در مزار شهیدان می‌ماندیم. همین ارتباط با شهیدان باعث انجام گرفت محمد مصطفی‌پور خودش هم شهید شود. او آن قدر کنار شهیدان و با یادشان ماند تا اینکه خودش هم شهید انجام گرفت.
 بیت نخست؛ شهادت
نماز شب و مراقبت‌های نفسش، دروغ نگفتن، غیبت نکردن، محبت به پدر و مادر، بشاش بودن و روحیه دادن به رزمندگان؛ اینها مسائلی بود که روح محمد را آماده پرواز کـــرد.
یادم هست شعری را با هم زمزمه می‌کردیم. یک بیت از رباعی بود به این مضمون:
آن‌قدر غمت به جان پذیریم حسین/ تا قبر تو را به بر بگیریم حسین / هرگز نپسندی تو که ما سوختگان/ در حسرت کربلا بمیریم حسین
نخستین بار که این شعر را شنیدیم، محمد خوشش آمد. گفت من هم این شعر را روی سینه‌ام بنویسم. گفتم بیت دوم را تو بنویس بیت نخست را من… رفتیم تبلیغات لشکر و گفتیم این مطلب را می‌خواهیم بنویسیم. ما بیت نخست را نوشتیم و گذاشتیم جیب پیراهن محمد. وقتی برگشتیم دیدم محمد پکر هست. فکر کردم به خاطر آن شعر هست. شاید اگر بیت نخست را برای او بنویسیم خوشحال می‌شود. برگشتیم تبلیغات لشکر تا شعر را جا‌به‌جا کنیم. گفتم چه اصراری داری که بیت نخست روی سینه تو نوشته شود؟ گفت: هر کس بیت نخست را روی سینه‌اش نوشته میباشد نخست به شهادت می‌رسد.
 گلوله به شعر خورد
در جبهه پایان مدت شبانه‌روز با هم بودیم. یک بار نیمه شب از خواب بیدار شدم، دیدم صورت محمد در تاریکی مطلق نورانی هست. چله زمستان و هوا خیلی سرد و تاریک بود. تا گفتم محمد صورتت چقدر نورانی هست، پتو را کشید روی صورتش. فرداشبش گفت می‌خواهی بدانی از خدا چه خواستم؟ از خدا خواستم تیر دشمن به همان شعر بخورد و دقیقاً این‌طور انجام گرفت و به آرزویش رسید. محمد ابتدا به عنوان امدادگر وارد گردان روح‌الله انجام گرفت. در عملیات والفجر ۸ بچه‌ها به خط زدند. محمد برای پاکسازی رفته بود که رگبار دشمن به سمت‌شان شلیک انجام گرفت و همان جا به شهادت رسید.
من در عملیات مجروح شدم. آن لحظات دلم پرآشوب بود. می‌دانستم اتفاقی افتاده که از آن بی‌خبرم. بعد که فهمیدم محمد شهید شده، مراسم هفتش نرسیدم. محمد یک برادر و چهارخواهر داشت. بچه چهارم خانواده بود. پدرش راننده مینی‌بوس بود. برادرانش بعد از او اهل جبهه شدند و پدرش هم هنوز زنده هست.
 بعد از محمد مداح شدم
من بعد از انقلاب در تکیه محل نوحه می‌خواندم اما بعد از شهادت محمد به صورت حتمی وارد مداحی شدم. شهادت محمد در من تأثیر زیادی گذاشته بود. با محمد تصمیم گرفتیم هر کدام زودتر به شهادت رسیدیم دیگری در جبهه بماند تا به شهادت برسد. من تا پایان جنگ در جبهه ماندم و مجروح شدم. الان ۲۰ درصد جانبازی دارم. موج انفجار و ترکش توی تنم، یادگاری‌ام از جبهه هست. قسمت نبود به شهادت برسم. محمد تنها دو بار به جبهه اعزام انجام گرفت و برای بار دوم که به صورت مخفیانه به جبهه رفتیم او به شهادت رسید. بعضی‌ها زود به مقصد می‌روند و این به خاطر اخلاص‌شان هست.
 دلتنگ دوستان شهید
شهیدان متداوم در زندگی‌مان هستند. من این موضوع را واقعاً احساس می‌کنم. هر تایم مشکلات خاصی برایم پیش بیاید محمد کمک حالم هست. یک‌بار خیلی در سختی بودم. در خواب محمد را دیدم، گفتم خیلی بی‌معرفتی رفتی و نمی‌بینی چه مشکلاتی دارم. گفت رضاجان تحمل کن برخی مشکلات کفاره گناهان هست. الان هر تایم دلم تنگ میباشد سر مزارش می‌روم. سعی می‌کنم با روایتگری در خصوص شهیدان، تا حدی دینم را به آنها ادا کنم. در یادواره‌ها حضور می‌یابم و اگر درخواست کنند، سخنرانی می‌کنم.
به نظر من امثال محمد از موقعیت‌هایی که برای‌شان به‌وجود آمد نهایت استفاده را بردند. جوان‌ها هم فرصت زیاد دارند. اگر محمد الان بود از فضای مجازی به خوبی استفاده می‌کـــرد. امثال محمد از هر فرصتی برای ارتقای خودشان و جامعه‌شان استفاده می‌کردند. نقطه رهایی نسل امروز رفتن به سمت خداست. یعنی همان کاری که امثال محمد انجام می‌دادند و خودشان را به خدا وصل کرده بودند.
در دفاع مقدس خیلی از دوستانم شهید شدند. محمد مصطفی‌پور، شهید اسماعیل مرادی، شهید نیما سرمد، شهید فیروزجایی، همگی‌ از همرزمان من بودند. من در گردان بهداری بودم با خیلی از بچه‌ها رفیق بودم مثل شهید مجید سعادتی، علی اوصیا، مهدی نصیری، مجید شیرازی، صمد مهدی‌پور، مهدی حقیقیان و… متداوم یاد و خاطره‌شان را گرامی می‌دارم.
 مقصد قدس هست
جوان‌ها باید بدانند این انقلاب آسوده به دست نیامده هست. شهیدان یقیناً مورد عنایت قرار گرفتند. به جایی رسیدند که وصل بودند. امامان برای وصل شدن ما به خدا آمدند. نورانی بودن شهیدان از وصل بودنشان به خدا بود. شهید یوسف‌ پورتقی در وصیتنامه‌اش نوشت امام زمان فرموند در قنوت‌تان دعای فرج بخوانید. یا شهید مهدی عباسی و… همه می‌دانستند که اتصال به خدا نقطه رهایی هست. شهیدان توانستند پرده حجاب را کنار بزنند و به حق تعالی برسند. ما هم اگر می‌خواهیم رستگار شویم باید به دستگیره محکم الهی چنگ بزنیم.
باید به منبعی برسیم که آرزو و مقصد هست. امام مشخص می‌کـــرد که این انقلاب وصل به امام زمان هست. امام خمینی فرمودند راه قدس از کربلا می‌گذرد و حتماً خواهد گذشت. شهیدان مقصدشان شهادت بود. به شهید مجید سعادتی گفتم نرو دنبال شهادت. گفت رضاجان از خدا خواستم آن‌قدر کار کنم که عاقبت من شهادت شود، آنهایی که به ولایت حضرت آقا ایمان دارند مانند مدافعان حرم همپای جلودار هستند و ان‌شاءالله مقصد نهایی ما قدس هست.

منبع: روزنامه جوان

اشتراک در شبکه اجتماعی

گوگل پلاس فیسبوک تویتر لینکدین دیگ کلوب فیسنما